إذاً، اين انت ِ؟بقلم:سروش صحت

إذاً، اين انت ِ؟

بقلم : سروش صحت

ترجمة : نظيرة اسماعيل كريم

مساري ثابتٌ في الصباح ، وان لم أكن على عجلة من أمري اظلُّ منتظراً في المحطةِ الى ان يصل التاكسي المفضّل لدي لينقلني الى عملي ، وفي الحقيقة، انا أُحِبُّ سائقَ هذا التاكسي . فهو رجلٌ عجوزٌ ضخمُ الجُّثةِ له يدان قويتان محروقتان من الشمسِ، وعيونٌ سوداءُ اللونِ ،  يفتحُ زُجاجَ نافذة السيارة صيفاً وشتاءاً ، وعلى الرغم من أني اركب سيارتَه صباحاً منذ اربعة اعوام لكني لم اسمع صوته الخشن المبحوح الا ثلاث او اربعة مرات فقط . كما ليس في سيارته جهاز تسجيل أو راديو ، وقد يكون هذا الصمتُ المخيّمُ هو الذي جعل وجوده ذو لذةً خاصة وأمراً يروق لي. نحنُ نذهبُ كل يوم في مسار ثابت ، الا في يوم الاربعاء الأخيرمن كل شهر،  حيث نغيّرُ مسارَ طريقنا المعتاد . وفي احد تلك الايام الاربعاء قلت له : الطريقُ يصبحُ أطول من هذا الاتجاه .

قال : اعلم ..

ولم يواصل الكلام أيٌّ منّا . وهو عادةً يذهبُ كلَّ يوم  من نفس الطريق المعتاد، الا آخر يوم اربعاء من الشهر حيث ينتخب الطريق الاطول لإيصالي الى العمل .

وفي يوم الاربعاء من الشهر الماضي عندما كنا نذهب من الطريق الأطول ، أوقفَ السيارة عند مدخل إحدى الأزقة ، تلفّتَ يميناً وشمالاُ ، ثم قال : عفواُ، سأعود بسرعة .

نزل من السيارة ثم أدار النظر مرة أخرى بين طرفي الزقاق ، وتوجه الى داخله وعندما وصل الى منتصفه عاد الى السيارة وركبها مرة اخرى ، نظرتُ الى يديه ، كان يمسكُ بالمقود بقوة محكمة بحيث خِفتُ ان يقلعه من مكانه ، لكن رجفة يديه كانت واضحة للعيان ، سألته : هل انت بخير ؟ قال : لا . نظرتُ اليه ، ثم اوضح لي قائلاً :

“قبل ستة وأربعينَ عاماً عَشِقتُ فتاةً شابة . وفي آخر يوم أربعاء من الشهر قالت لي إن عائلتها يرفضون تزويجها له “. إثر ذلك ، يطلبُ السائقُ من الفتاةِ ان يراها من بعيد ولو مرة واحدة في كل شهر. وعدته الفتاة بأنها سوف تأتي طوال العمر كل آخر أربعاء من الشهر الى مدخل هذا الزقاق . وكانت البنتُ وعلى مدى ستة واربعين عاماً تاتي في موعدها الى رأس الزقاق لكي يراها من بعيد . سألتُ السائق : “هل تزوجت الفتاة الشابة ؟ ” لم يكن يعرف ان كانت قد تزوجت ام لا . ثم سألته مرة أخرى : “هل تعرف عنوانها ؟” لكن لم يكن لديه حتى عنوانها. اكدَّ انهما على مدى هذه السنوات الستة والاربعين لم يتبادلا ولو كلمة واحدة مع بعضهما الاخر انما كانا يتبادلان النظرَ من بعيد ، ثم يذهب هو .

وبعدها اردف قائلاً : “كانت تأتي في آخر اربعاء من كل شهر على مدى الستة والاربعين عاماً هذه ،لكنها أختفت منذ شهرين . قلت له : “من المحتمل حدث لها مشكلة ما”

اجاب: “لا قدّرَ الله ”  ثم أردف يقول : “إن لم تاتي الشهر القادم سأموت. ”

 

السيرة الذاتية للمؤلف :

سروش صحت من مواليد اصفهان / ايران في عام 1965 م. ويحمل شهادة البكلوريوس في الهندسة الكيمياوية وماجستير في التلوث الكيمياوي للبحار من جامعة آزاد الايرانية ومع مجموعة ( حرب 77 ) لمهران مديري دخل الى عالم الفن واشتهر في هذا المجال وفي نفس الوقت بدأ ممارسة الكتابة الى جانب التمثيل. ثم مارس التمثيل في السينما مع فلم شرارة اخراج سيامك شايقي . قام سروش صحت حتى الان بممارسة الكتابة مع الاخراج التلفزيوني لمسلسلات كثيرة . ومنها مسلسل بزمان وبناية الاطباء والتي تعتبر من افضل المسلسلات التي تولى اخراجها . وهو زوج الكاتبة سارا سالار مؤلفة كتاب ( من المحتمل اني ضعت ) والذي حصلت بسببه على جائزة كلشيري .

المصدر :

موقع كل نوشته ها / مجموعة قصص قصيرة ]

سروش صحت متولد سال 1344 در اصفهان میباشد، سروش صحت

بازیگر ، نویسنده ، کارگردان و طنز پرداز سینما و تلویزیون میباشد . فوق لیسانس آلودگی شیمیایی دریا از دانشگاه آزاد است. با مجموعه جنگ 77 مهران مدیری در سال 1377 پا به عرصه هنر گذاشت و به شهرت رسید و همزمان در همان برنامه نویسندگی را در کنار بازیگری تجربه کرد. بازی در سینما را در سال 1378 با فیلم «شراره» به کارگردانی سیامک شایقی آغاز کرد.

سروش صحت تا کنون نویسندگی و کارگردانی سریال های زیادی را به عهده داشته است. سریال پژمان و ساختمان پزشکان از جمله موفق ترین سریال هایی است که سروش صحت کارگردانی آنها را به عهده داشته است.

..

 

پس کجایی ؟ (سروش صحت)

 

داستان کوتاه 46 :

 

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.

چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت«نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.

چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد، ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم».

برچسب‌ها: داستان کوتاه، داستان کوتاه عاشقانه، سروش صحت، راننده تاکسی

نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱۱/۲۹ساعت 18:13  توسط سید عماد رضوی  |  آرشیو نظرات

 

موقع كل نوشته ها / مجموعة قصص قصيرة http://golneveshteha.blogfa.com/post/37

 

 

 

شارك المقال

أحدث المواضيع

اختر كاتب

بالفيديو

شارك المقال